تا اینجا اومدی یک فال هم بگیر

فال حافظ بگیرید خاطره از حافظ بنویس

طالع همایونست – ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است – غزل ۵۴

۷۴- طالع همایونست

ز گریه مردم چشمم نشسته درخون است ببین که درطلبت حال مردمان چون است
به یاد لعل تو بی چشم مست میگونت       زجام غم می لعلی که می خورم خون است
زمشرق سروی آفتاب طلعت تو   اگر طلوع کند طالعم همایوناست
حکایت لب شیرین کلام فرهادست       شکنج طره لیلی مقام مجنون است
دلم بجو که قدت هنچو سرو دلفجوی است سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است
زدور بادهبه جان راحتی رسانساقی   که رنج خاطرم از جور دور گردوناست
از آنزمان که زچنگم برفت رود عزیز     کنار دامن من همچو رود جیجون است
چگونه شاد شود اندرون غمگینم     به اختیار که از اختیار بیرون است
ربیخودی طلب یار می کندحافظ       چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است

:: ::

توضیحات :
 مردم چشم ( مردم چشم ) نشسته درخون (غرق درخون ) چون( قید پرسش = چگونه ) لعل (استعاره از لب جانان ) مسگون ( شراب سرخ ) شکنج ( چین و شکن زلف ) طره (موی پیشانی ) دلم بجو ( تفقدکن = مهربانی کن ) چنگ( پنجه = انگشت ) اندرون(قلب ) رودعزیر ( فرزند عزیز ) رود – رود (جناس تام ) قارون (گنج قارون ) معنی بیت ۴( فرهاد پیوسته از لب قندشیرین یادمی کندو قرارگاه دل دیوانهنجنون در خم و شکن گیسوی لیلی است ) معنی بیت ۷( از آن زمانی ه فرزند عزیز من درگذشتازشدت اشک کنار دامن واطرافم مانند رود جیحون پر آب است)
نتیجه تفال :
۱-   از این فکر صرف نظر کنید که رنج و غذاب فراوان به همراه دارد وبه زودی یکی از دوستان که او را سخت دوست داشتید از این دیار خواهد رفت و شما را  تنها می گذارد که باعث ناراحتی شما می گردد .
۲-   زیاد به خود سختی ندهید دنیا ارزش این همه رنج و سختی را ندارد متاسفانه خبر بدی دریافت می کنید ولی پس از آن بر اثر ملاقات یا پیشامدی زندگی شما به کلی تغییرخواهد کرد بطوریکه همگان حسرت زندگی شما را خواهند خورد
۳-   بیمار بهبود نمی یابد سفر را توصیه نمی کنم و خرید و فروش و معامله زیان آور است طلاق عملی است ولی ازدواج انجام نمی گیرد شما دراین کار چندان موفقیتی کسب نمی کنید چون مقدمات آنرا خوب و کامل فراهم نکرده اید
۴-   دربیت هشتم خواجه پاسخ شما را می دهد و می فرماید ( خاطر غم زده را به میل خویش شاد نمی توانم بکنم چه این کار در توان من نیست ) پس شما نیز دست به اینکار نزنید که فعلاً درتوان شما نمی باشد و آنرا به موقع مناسب تری بسپارید
۵-   نذری که کرده اید ادا کنید و برای گشایش درکارتان سوره مبارکه قصص آیه ۴۳ تا ۷۳ را با حضور قلب و معنی بخوان که گشایش بسیار است و همین پنجشنیه به یکی از مشاهد متربکه برو وحاجت بخواه
۶-   جنابعالی شخصی مهربان باصفا صمیمی دهن بین زیبا دلربا طناز و لخرج تردید پذیر هستید که نمی دانید چه کسانی شما را زیاد دوست دارند اتفاقاً کسانی که جنابعالی را زیاد دوست دارند بیشتر اذیت می کنید به قول معروف گاو نه من شیرده هستید که باید با درایت بیشتر عمل کنید
۷-   به شما پیشنهادی می شود فعلاً پذیرش موضوعی به صلاح شما نیست .
۸-   عزیزی چشم به راه شماست با او تماس بگیرید این را خوب بدانید که برنده همیشه تمرکز حواس دارد اما بازنده پریشان حواس است
۹-   گاهی احساس می کنی تنها و بی کس می باشی و غم دنیا روی قلبت سنگینی می کند این حالت برای کسانیکه قلبی مهربان دارند امری عادی است دراین حالت به خدا توکل کنید
۱۰-   از صحبت های او غم و اندوه به دل راه ندهید چون او از باده غرور مست شده و به تو خوب توجه ندارد ولی عاقبت ضرر خواهد کرد .

کمی بیشتر در خصوص غزل بدانید :
شرح غزل :
معانی لغات غزل (۵۴)
مردم چشم: مردمک دیده.
مردمان: مردمکهای دیده، مردمان و اشخاص.
لعل تو: لعل لب تو.
چشم مست می‌گونت: چشم مخمور از شراب سرخ شده‌ات.
می‌لعل: شراب قرمز.
سرکو: سرکوی، سرکوچه.
طالع همایون: طالع مسعود، بخت بلند، اقبال خجسته.
حکایت لب شیرین کلام فرهاد است: سخنهای (فرهاد) همه درباره لب شیرین (شیرین) است.
شکنج: چین و شکن، پیچ و خم.
طره: پیش زلفی، زلف.
مقام: جا، مکان.
دلم بجو: از حال دلم بپرس.
دلجوی: دلربا، مطلوب دل، پسند دل.
کلام لطیف و موزون: سخن نغز و شاعرانه.
دور باده: گردش جام باده.
رود عزیز: فرزند عزیز، پسر دلبند.
جیحون: رود جیحون، آمو دریا در آسیای مرکزی.
بی‌خودی: بی‌حواسی، حواس پرتی، شوریدگی، آشفته حالی.
مفلس: پاک باخته ورشکسته، تهی دست.
معانی ابیات غزل (۵۴)
(۱) مردمک چشم من از گریه پیاپی در خون نشسته است. بیا وببین که مردمان (مردمکهای) خواستار دیدار تو چه حالی دارند؟
(۲) می‌سرخرنگی که به‌یاد لب میگون و چشم مست تو می‌نوشم حالت خون را دارد.
(۳) این از بخت بلند من است، هرگاه از خانه به درآیی وآفتاب جمالت از مشرق کوی وبرزن بر من بتابد.
(۴) سخنان (فرهاد) همه درباره لب شیرین (شیرین) وجا و مکان دل (مجنون) در چین و شکن زلف(لیلی) است.
(۵) ای آنکه بالای سرو مانندت دلربا و کلامت نرم و آهنگین است از من دلجویی کن وبا سخنانت حال مرا بپرس.
(۶) ای ساقی با گردش جام خود به جان من آرامش بخش که ازگردش گردون بسی رنجیده خاطرم.
(۷) از آن زمان که فرزند عزیزم از پیش چشمم دور شد، کنار و دامن من از گریه مداوم به مانند آمو دریا شده است.
(۸) چگونه دل غمگین و خاطر آزرده‌ام را شاد نگهدارم که اختیار آن ازدستم به در رفته است.
(۹) حافظ از شوریدگی وآشفته حالی دیدار یار آرزو می‌کند و این بدان ماند که تهی‌دستی از قارون درخواست گنج او را داشته باشد.
شرح ابیات غزل (۵۴)
وزن غزل: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعل‌لان
بحر غزل: مجتث مثمن مخبون اصلم مسبغ
*
سعدی زمن مپرس‌که‌ازدست اودلت‌چون است
از او بپرس که انگشت‌هاش در خون است
سلمان‌ساوجی فراق‌روی تو از‌شرح وبسط بیرون است
زما مپرس که حال درون ما چون است
کمال خجند مرا که‌ساغرچشم از غم‌تو پرخون است
چه جای ساقی و جام شراب گلگون است
این غزل بدون ایهام و به صورت یک وجهی درفراق و دوری فرزند سروده شده است. آنچنان که از اشعار حافظ و متون تاریخی مستفاد می‌شود حافظ دارای دو فرزند ذکور بوده که یکی پیش از رسیدن به سن ۷ سالگی و گذاشتن به مکتب درگذشته و پدر در سوک او قطعه‌یی سروده است. همچنین در تاریخ فرشته آمده است که:« حافظ صاحب فرزند ذکور دیگری به نام نعمان بوده است که ضمن تجارت در هندوستان بدرود حیات گفته و در برهان پور مدفون گردیده است.» و احتمال قوی بر این است که پس از رفتن فرزندش نعمان به مسافرت، پدر از شدت اندوه و فراق این غزل را سروده باشد.
در این غزل، نکات زیر توجه ما را به خود جلب می‌کند:
۱- از مطلع غزل می‌توان دریافت که از لحاظ سلاست و روانی و صنایع بدیعی از مطلع غزلهای سعدی وسلمان وکمال خجند به مراتب برتری دارد و نگاهی به سایر ابیات این نکته را مدلل می‌دارد که اگر حافظ می‌خواست غزلهای صرفاً عاشقانه و رویدادی و بدون ایهام و ذکر و اشاره به کیفیت اتفاقات زمانه و آنچه بر او گذشته بسازد غزلهایش شیرین‌تر از غزلیات سعدی از آب در می‌آمد.
۲- آنانکه دستی درسرودن شعر دارند می‌دانند که معنای کلمه قافیه علی‌الخصوص اگر آن کلمه مانند (مجنون) اسم حاص باشد دایره خلق مضمون را محدود و منحصر به روابط عاطفی مجنون ولیلی می‌سازد که مضامین، همه از پیش سروده شده و کار شاعر را در خلق مضمون بدیع مشکل می‌سازد. حافظ در بیت چهارم در مصراع اول ذکری ازشیرین و فرهاد و در مصراع دوم از لیلی و مجنون یاد نموده و در واقع فرجه کلام را با انتخاب دو مضمون، برخود تنگ‌تر می‌نماید و مشاهده می‌کنیم، مضامین انتخابی برای این دو زوج دلداده مشهور را به نحوی انتخاب می‌کند که شاهد مثال حال فگار خودش بوده و کلمه شیرین را در مصراع اول چنان با سلیقه می‌نشاند که نه تنها نام شیرین بلکه شیرین زبانی شیرین را که از ویژگیهای او بوده به صورت ضمنی بازگو می‌کند.
درباره شیرین زبانی شیرین نظامی می‌فرماید:
شنیدم نام او شیرین از آن بود
که در گفتن بسی شیرین زبان بود
۳- مضمون بیت پنجم دلیلی است براینکه این غزل تمنای دلجویی و سخن گفتن نمی‌کند. شاعر در جای دیگر سوک درگذشت قره‌العین خود چنین می‌سراید:
آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد
و هرگاه در این غزل هم قصدش سرودن سوکنامه درگذشت فرزندش بود با کلمه‌یی و شاره‌یی به مرگ فرزند خود جنبه صراحت می‌بخشید و چنین کاری را نکرده وبر عکس به شهادت همه نسخ خطی مصراع اول بیت هفتم را چنین سروده است. از آن دمی که زچشمم برفت رود عزیز و نفرموده است که: زدستم برفت رود عزیز و اینکه کلمه از چشمم برفت را به کار گرفته قطعاً منظورش این بوده که فرزند او غایب شده و به مسافرت رفته است و امید بازگشت او را دارد زیرا در بیت سوم همین غزل می‌گوید:
زمشرق سر کو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند طالعم همایون است
و کسی چنین مطلب و مضمونی را برای مرده نمی‌سراید.
****
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان
غزل به قلم علامه قزوینی :
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
به یاد لعل تو و چشم مست میگونت
ز جام غم می لعلی که می‌خورم خون است
ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند طالعم همایون است
حکایت لب شیرین کلام فرهاد است
شکنج طره لیلی مقام مجنون است
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است
سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است
ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی
که رنج خاطرم از جور دور گردون است
از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز
کنار دامن من همچو رود جیحون است
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار که از اختیار بیرون است
ز بیخودی طلب یار می‌کند حافظ
چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است
غزل به قلم شاملو : 
غزل به قلم الهی قمشه ای :
غزل به قلم عطاری کرمانی :
ز گریه مردم چشمم نشسته درخون است  ببین که درطلبت حال مردمان چون است
به یاد لعل تو بی چشم مست میگونت       زجام غم می لعلی که می خورم خون است
زمشرق سروی آفتاب طلعت تو    اگر طلوع کند طالعم همایوناست
حکایت لب شیرین کلام فرهادست       شکنج طره لیلی مقام مجنون است
دلم بجو که قدت هنچو سرو دلفجوی است سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است
زدور بادهبه جان راحتی رسانساقی   که رنج خاطرم از جور دور گردوناست
از آنزمان که زچنگم برفت رود عزیز      کنار دامن من همچو رود جیجون است
چگونه شاد شود اندرون غمگینم      به اختیار که از اختیار بیرون است
ربیخودی طلب یار می کندحافظ       چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است
غزل را بشنوید :
کلیپ های مرتبت با غزل :
برچسب ها

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن