تا اینجا اومدی یک فال هم بگیر

فال حافظ بگیرید خاطره از حافظ بنویس

خون شقایق – حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت – غزل ۸۷

۴۹- خون شقایق

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت     آری به اتفاق جهان م یتوان گرفت
افشای راز خلوت ما خواست ردشمع   شکر حداکه سر دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که درسینه من است   خورشید شعله ایست که درآسمان گرفت
م یخواست گل که دم زنداز رنگ و بوی دوست   از غیرتصبا نفسش دردهانگرفت
آسوده برکنار چ. پرگار میشدم     دوران چو نقطه عاقبتم درمیان گرفت
آنروز عشق ساغر می خرمنم بسوخت   کاتش زعکس عارض ساقی دران گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان زین فتنه ها که دامن آخر زمان گرفت
می خور که هرکه آخر کار چهان بدید     از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
بربرگ گل به خونشقایق نوشته اند   کان کس ه پخته شد می چون ارغوان گرفت
فرصت نگر که فتنه چو درعالم افتاد     صوفی به جام می زد و از غم گران گرفت
حافظ چو آب لطف زنظم تو می چکد   حاسد چگونه نکته تواند برآن گرفت

:: ::

توضیحات :
ملاحت (زیبایی – بانمکی ) آتش نهفته (سوز نهان عشق ) سبک (چالاک – زرنگ ) رطل گران (پیمانه – نیم من =۸۴ مثفال ) حسن (زیبایی ) افشا (آشکارکردن ) درزبان گرفت ) آتش گرفت ) دم زند (حرف برند ) نهفته (پنهانی ) می شدم (می رفتم ) رفت (اثر کرد ) پخته (ابهام دارد- می = کامل و بافکر ) به جام می زد (شروع به باده نوشیدن کرد ) کران (کنار ) معنی بیت ۲( شمع قصد داشت که اسرارخلوتیان کوی محبت را فاش کند سپاس خدای را که راز دل شمع که همان راز دل عاشق است درزبانش گره خورد ) معنی بیت ۵( درگوشه تنهایی دل آسوده و فازغ چ.نپرگار گردش می کردم اما سرانجام گردش چرخ مرا چون نفطه ای درمیان دایره حوادث قرارداد ) معنی بیت ۶( آرزومندی و شوق نوشیدن جام باده آن دم درخرمن هستی من آتش زد که نور تابناکی از پرتو چهره یار درآن افتاد ) معنی بیت ۷ ( تصمیم دارم که گرد و غبار فتنه عرضه آخر زمان را از آستین خودذ پاک کنم و به میخانه عشق بروم و از بلاهای روزگار خو را دور سازم )
نتیجه تفال :
۱-   زیبایی طنازی عشق ورزی محبت مهر از صفات برجسته شماست که همه را شیفته آن زیبا روی و فتنه انگیز کرده است ارزش خود را بدان
۲-   حافظ دربیت نهم صراحتاً راز دل و نیت شما را جواب می دهد که با خون شقایق بر برگ لطیف گل نوشته اند که کار آزموده و با تجربه و آموخته کسی است که باده ارغوانی بنوشد و غم نخورد خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل زیرا موضوع را باز نمی کنم تا دیگران از رازت باخبر شوند
۳-   او خیلی شما را دوست دارد واقعاً از صمیم قلب به شما عشق می ورزد اما ای بلای طناز شما به او بی محبت هستید و یا سختی روا می داری قدری آرام تر باش زیراجفا و ستم هم اندازه ای دارد درست است که شما از امکانات لازم برخوردار هستید آخر آن بیچاره هم دلی دارد
۴-   شما پایتان درمساله ای کشیده شده که چاره ای از آن ندارید بلکه لازم است فوری بایکی از بستگان درجه اول و مهربانتان مشورت کنیید
۵-   در اجرای نیت شما تردیدی وجود ندارد و انجام آن نیز آسان و ساده می باشد داستان شما چون داستان شیخ صنعان است که گرفتار شد و همه چیز را از دست داد ولی از پای ننشست و یا چون حضرت یوسف می باشد
۶-   مسافرت را حتمی می دانم خرید و فروش هردو برای شما سود دارد بیمار شفا میبابد از مسافر خبری دریافت می کنی و امکان آمدن او زیاد است طلاق صورت نمی گیرد ولی ازدواج عملی است گمشده به زودی پیدا می شود
۷-   آدمی بسیار وسواسی و عجول و یکدنده هستی قدری صبر و حوصله داشته باشید که کارها بر اثر شکیبایی انجام می گیرد نذری که کرده اید ادا کنید و قرضی که دارید بپردازید که گشایش درآن است
۸-   به یکی از مشاهد متبرکه برو و درآنجا سوره مبارکه القارعه را با معنی و حضور قلب بخوان برنده ارزش اخلاقی را به عنوان تنها منبع قدرت حقیقی می شناسد اما بازنده چون درباطن برای ارزش اخلاقی احترام اندکی قایل است بیش از ظرفیت خود در جهت کسب منابع بیرونی خود تلاش می کند .

کمی بیشتر در خصوص غزل بدانید :
شرح غزل :
غزل به قلم علامه قزوینی :
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه من است خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت
می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت کتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان زین فتنه‌ها که دامن آخرزمان گرفت
می خور که هر که آخر کار جهان بدید از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقایق نوشته‌اند کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو می‌چکد حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت
غزل به قلم شاملو : 
غزل به قلم الهی قمشه ای :
غزل به قلم عطاری کرمانی :
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت     آری به اتفاق جهان م یتوان گرفت
افشای راز خلوت ما خواست ردشمع    شکر حداکه سر دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که درسینه من است   خورشید شعله ایست که درآسمان گرفت
م یخواست گل که دم زنداز رنگ و بوی دوست   از غیرتصبا نفسش دردهانگرفت
آسوده برکنار چ. پرگار میشدم        دوران چو نقطه عاقبتم درمیان گرفت
آنروز عشق ساغر می خرمنم بسوخت    کاتش زعکس عارض ساقی دران گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان زین فتنه ها که دامن آخر زمان گرفت
می خور که هرکه آخر کار چهان بدید      از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
بربرگ گل به خونشقایق نوشته اند   کان کس ه پخته شد می چون ارغوان گرفت
فرصت نگر که فتنه چو درعالم افتاد      صوفی به جام می زد و از غم گران گرفت
حافظ چو آب لطف زنظم تو می چکد    حاسد چگونه نکته تواند برآن گرفت
غزل را بشنوید :
کلیپ های مرتبت با غزل :
برچسب ها

نوشته های مشابه

بستن
بستن