کوی عشق – ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی – غزل ۴۸۲ – ۴۹۸

۴۹۸ – کوی عشق

ای دل به کوی عشق گداری نمی کنی     اسباب جمع داری و کاری نمی کنی
چوگان کام د رکف و گویی نمی زنی     بازی چنین به دست و شکاری نمی کنی
ساغر لطیف و پر می و می افکنی به خاک     واندیشه از بلای خماری نم یکنی
در آستین کام تو صد نافه مدرج است   وان را فدای طره یاری نمی کنی
این خون ه موج می زنداندر جگر ترا       در کار نگ روی نگاری نمی کنی
مشکین از ان نشد دم خلقت که چون صبا     بر خاک کوی دوست گذاری نمی کنی
ترسم کزین چمن نبری آستین گل   کز گلشنش تحمل خاری نمی کنی
حافظ بو که بندگی بارگاه دوست       گر جمله میکنند تو باری نمی کنی
توضیحات :
گذار ( روی نمی آوری) اسباب جمع ( جمعیت خاطر فراهم داری ) چوگان کام ( چوگان آرزو) معنی بیت ۲۰ چوگان آرزوی و کامروایی در دستان تو می باشد اما تو در میدان عشق گوی سعادت نمی زنی شاهین موفقیت دردستان توست ولی تو آنرا برای صید به پرواز در نمی آوری ) معنی بیت ۳( ساغر لطیف پر از می است با این حال آنرا بر خاک می ریزی و قدر خود را نمی دانی و از بلای خماری اندیشه نمی کنی ) معنی بیت ۴( نافه ها د رآستین لباس خودداری ولی آنها را فدای گیسوی یار نم ینی ) معنی بیت ۵( این خون که در جگرت جوشان است آنرا در عشق یاری زیبا مصرف نم یکنی ) معنی بیت ۶( نفس و دم تو ا زآن جهت خوشبو نیست که برخاک کوی دوست چون صبا نمی گذری ) معنی بتی ۷( مطمئن هستم که تو ا زگلزار گیتی آستین پر از گل نصیب نمی بری زیرا از این گلستان آماده حتی تحمل نیش خاری نداری )
نتیجه تفال :
۱-   این نیت با صبر و شکیبایی انجام می گیرد و شتاب و عجله موجب تاخیر آن می گردد اگر چه با عشق و علاقه زاید الوصفی مایل می باشید که هر چه زودتر انجام گیرد باید بدانید که شاهین اقبال و کامیابی ب ربام خنه شما لانه کرده پس جای هیچ گونه نگرانی و تردید د رانجاماین نیت وجود ندارد اگر صبر کنی زغوره حلوا سازد
۲-   همه چیز بر وفق مراد انجام می گیرد بیمارتان به زودی بهبود می یابد قرضی که شده بدون نگرانی پرداخت می شود و مسافرتان روزگارش خوب است و تنها از دوری رنج می کشد به زودی خبرهای خوش خواهد دادو کارش بالا می گیرد و رای به نفع شما صادر می شود
۳-   به مراد دلتان می رسید و امکانات لازم فراهم میگردد و مجادله ها از بین می رود و بر رقیبان پیروز می شوید در معامله سود با شماست و پیشرفت شغلی و کاری نصیب خانواده شما تغییر مکان و شغل و خردی و فروش بوجود می آید و ازدواج عملی می گردد
۴-   فرزندم شمار ابه خدا همه چیز از دریچه مادی تنها این ویژگی را چگونه متوجه شده اماز این که به محیط اطراف خود زود انس می گیرید و درانتخاب لباس و خانهبا سلیقه هستید و شیک پوشی شما زبان زد خاص و عام است در حرفه خود موفق هستید و درخوبی یا بدی افراط می کنید بنابر این دارای افکاری مترقی و به طور ذاتی قانون گرا می باشید و آینده ای بس درخشان خود و فرزندانتان خواهید داشت
۵-   جدیداً کسی شما را ملاقات کرده دل در گرو ادات شما دارد و شما متوجه نیستید اما بیچاره راه تسخیر را نم یداند و خوشبختانه شما نیز شکار زود به دامی نمی باشید
کمی بیشتر در خصوص غزل بدانید :
شرح غزل :
معانی لغات غزل (۴۸۲)
گُذار: عبور.
اَسباب: (جمع سبب) وسیله، ساز و برگ.
کاری نمی کنی: همتی به خرج نمی دهی، از خود هنری نشان نمی دهی.
چوگان: چوب سرکج مشابه عصا که با آن در چوگان بازی گوی را به جلو می برند.
حُکم: فرمان.
چوگانِ حکم: چوگان فرمانروایی.
باز: عقاب شکاری.
باز ظفر: (اضافه تشبیهی) ظفر به باز تشبیه شده.
درکارِ: به مصرفِ، به خرجِ.
رنگ و بو: آرایش.
نگار: معشوق خوبروی و زیبا.
مُشکین: خوشبو، عطر آگین.
دَمْ: نفَس.
خُلق: خوی.
صبا: باد صبا.
آستین: قسمتی از جامه که دست ها را می پوشاند و به سبب فراخی آن ها، محل گذاشتن هر چیز بوده و از آن مانند جیب استفاده می کرده اند.
آستینِ گُل: یک آستین گل، یک آستین پر از گُل.
گُلبُن: بوته گل، درختچه گل سرخ.
نافه: کیسه مشک که در زیر شکم آهویِ نرِ ختا و ختن وجود دارد.
مُدْرَج: درج شده، پیچیده شده، جاسازی شده.
طرّه: موهای ریخته شده بر پیشانی.
ساغر: جام شرابِ پر.
لطیف: نرم و نازک، ظریف.
اندیشه کردن: فکر کردن، نگران چیزی بودن.
خماری: خمار آلودگی، ملامت و دردسر ناشی از نرسیدن به موقع شراب به معتاد و همچنین حالت پس از صرف شراب.
باری: به هر حال، به هر جهت.
معانی ابیات غزل (۴۸۲)
(۱) ای دل، از کوچه عشق عبور نمی کنی. ساز و برگ و امکانات تو فراهم است اما از خود هنری نشان نمی‌دهی.
(۲) چوگان قدرت فرماندهی را در دست داری و گوی سعادتی نمی ربائی و نمی زنی. چنین شاهین پیروزی بر دست تو نشسته و با آن شکاری به دست نمی آوری.
(۳) این خون که در جگرت موج می زند (و چون مُشک معطر است) در راه آرایش و معطر ساختن معشوقی زیبا به کار نمی بری.
(۴) بدان سبب که به مانند باد صبا بر خاک کوی دوست عبور نمی کنی، هوای خلق و خوی تو چندان عطر آگین و دلپذیر نیست.
(۵) از آن می ترسم که نتوانی در چمنِ عشق، آستین خود را از گُل انباشته و با خود ببری، زیرا تحمل خار نهال گُل را نداری.
(۶) در آستین و جیب جامه جان تو صد کیسه مشک قرار گرفته و تو آن ها را نثار زلفِ دلداری نمی کنی.
(۷) جام شراب را با همه لطافت و دلربایی که دارد بر زمین می زنی و از رنج و درد خماری اندیشه یی به دل راه نمی دهی.
(۸) حافظ برو، (از جرگه اطزافیان شاه دور شو) که اگر همه مردم از پادشاه وقت فرمانبرداری می کنند، تو به هیچ وجه چنین نمی کنی.
شرح ابیات غزل(۴۸۲)
وزن غزل: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن
بحر غزل: مضارع مثمّن اخرب مکفوف محذوف
٭
این غزل را حافظ در زمانی که به سبب کدورت فیمابین او و شاه شجاع از میدان فعالیت به دور و منزوی بوده است خطاب به خود سروده و در آن علل اِنزوای خود را با الصراحه بیان می کند.
به نظر نویسنده این سطور، این غزل لایحه دفاعیه صریح و واضحی است که حافظ برای ابنای زمان بعد از خود تنظیم نموده تا پس از او جهانیان دریابند که همه علت‌العلل سختی ها و بدبختی هایی که کشیده و رنج هایی که متحمل شده است به سبب آن است که: بندگی پادشاه وقت، : گر جمله می کنند، به هیچ وجه او نمی کند.
در اینجا باز جای آن دارد که این مطالب تکرار شود که یک شاعر باهوشِ رندِ عارف به سبب روح آزادگی که دارد عالماً عامداً نان را به نرخ روز نمی خورد و ارزش معنوی این طرز زندگانی به حدی است که می توان به جرأت ادّعا کرد که در طول تاریخ مدوّن ایران به غیر از فردوسی هیچ شاعر دیگری تا این اندازه برای آزادی و آزاداندیشی ارزش قائل نبوده و شهامت اجرای آن را نداشته است.
خواننده عزیز، یکبار دیگر مفاد بیت به بیت این غزل را از نظر بگذران و دریاب که چگونه شاعر، کارهایی را که نمی کند ردیف کرده و به قول خودش: ساغر لطیف و دلکش شراب راحت‌طلبی را بر زمین می زند و ابداً باکی از تنگدستی و مشقّات روحی و جسمی ندارد و به این دلخوش است که بندگی پادشاه وقت نمی کند. رحمت الله علیه
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی
غزل به قلم علامه قزوینی :
ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی اسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی
چوگان حکم در کف و گویی نمی‌زنی باز ظفر به دست و شکاری نمی‌کنی
این خون که موج می‌زند اندر جگر تو را در کار رنگ و بوی نگاری نمی‌کنی
مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا بر خاک کوی دوست گذاری نمی‌کنی
ترسم کز این چمن نبری آستین گل کز گلشنش تحمل خاری نمی‌کنی
در آستین جان تو صد نافه مدرج است وان را فدای طره یاری نمی‌کنی
ساغر لطیف و دلکش و می افکنی به خاک و اندیشه از بلای خماری نمی‌کنی
حافظ برو که بندگی پادشاه وقت گر جمله می‌کنند تو باری نمی‌کنی
غزل به قلم شاملو : 
غزل به قلم الهی قمشه ای :
غزل به قلم عطاری کرمانی :
ای دل به کوی عشق گداری نمی کنی     اسباب جمع داری و کاری نمی کنی
چوگان کام د رکف و گویی نمی زنی     بازی چنین به دست و شکاری نمی کنی
ساغر لطیف و پر می و می افکنی به خاک     واندیشه از بلای خماری نم یکنی
در آستین کام تو صد نافه مدرج است   وان را فدای طره یاری نمی کنی
این خون ه موج می زنداندر جگر ترا       در کار نگ روی نگاری نمی کنی
مشکین از ان نشد دم خلقت که چون صبا     بر خاک کوی دوست گذاری نمی کنی
ترسم کزین چمن نبری آستین گل   کز گلشنش تحمل خاری نمی کنی
حافظ بو که بندگی بارگاه دوست       گر جمله میکنند تو باری نمی کنی
غزل را بشنوید :
کلیپ های مرتبت با غزل :
۰
برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

بستن
بستن