تا اینجا اومدی یک فال هم بگیر

فال حافظ بگیرید خاطره از حافظ بنویس

خزانه غیب – آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند – غزل ۱۹۶ – ۱۱۶

۱۱۶- خزانه غیب :

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند       آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به زطبیبان مدعی         باشد که از خزانه غیبش دوا کنند
معشوق چون نقاب زرخ بر نمی کشد     هرکس حکایتی به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست     آن که به کارخود به عنایت رها کنند
بی معرفت مباش که درمن یزید عشق     اهل نظر معامله با آشنا کنند
می خور که صد گناه از اغیار درحجاب       بهتر زطاعتی که به روی و ریا کنند
پیراهنی که آید ازو بوی یوسفم           ترسم برادران غیورش قبا کنند
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور         اوقات خود زبهر تو صرف دعا کنند
حالی درون پرده بسی فتنه می رود         تا آن زمان که پرده برافتد چها کنند
گر سنگ ازین حدیث بنالد عجب مدار   صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند
حافظ دوام وصل میسر نمی شود         شاهان کم التفات به حال گذا کنند .
توضیحات :
کیمیا ( ماده ای که مس را طلا میکرد ) گوشه چشم ( توجه و عنایت ) آیا ( عجبا ) آن ( مرجع آن عقلا و دانشمندان و عارفان ) به ( بهتر ) اغیار( جمع غیر =بیگانگان ) رها کنند (خلاص = تفویض کردن ) تصور ( گمان ) فتنه ( آشوب = جنون = امتحان ) من یزید ( زاید می کند = حراج ) غیور ( رشک برنده ) قبا کنند ( پاره کنند ) حضور ( اهل معرفت و عرقان ) منعم ( توانگر ) معنی بیت ۲( بیماری من از این پزشک پنهان باشد بهتر است زیرا امیدوارم که از خزانه غیب برای من دارویی برسد ) معنی بیت ۴( خوبی را به گزافگویی پارسایی و وارستگی نتوان یافت خوبست انسان کار و کوشش خود را به عنایت خداوند و اگذارد ) معنی بیت ۷( پیراهنی که از آن بوی حضرت یوسف می آید می ترسم برادران غیرتمند او پاره کنند = آزایه تلمیح )
نتیجه تفال :
۱-   به زودی عنایت و توجه خاصی به شما خواهد شد و مقام وثروتی که انتظارش را نداشته اید به دست خواهدی آورد
۲-   خواجه در بیت هشتم فرماید ( به کوی مسخانه بشتاب ببین تا گروهی که حضور قلب و جمعیت خاطر دارند وقت خود رادر کار دعا به دولت حسن تو صرف می کنند ) چه نتیجه ای می گیرید ؟
۳-   برای سرعت بخشیدن بهاین نیت به یکی از مشاهد متبرکه برو و زیارت یکن و دعایی بخوان بسیار بجاست وقتی که حضور قلب داری سوره مبارکه یوسف از آیه ۵۰تا ۷۰ را با معنی بخوان که گشایش بسیار است
۴-   جنابعالی فردی تندخو عاشق پیشه اهل عشق و درس دوستدار هم نشینی با بزرگسالان مدی رباهوش لایق خوشگذران چابک جنگجو زک و بی پروا بی قرار پرشور و عجول هستید واین سیمای درونی و برونی یتان می باشد از اینکه ویژگیهای شما را گفتم مرا ببخشید پس توصیه در معرفی کتابم کنید و مرا دعا نمایید
۵-   بیمار چندان تفاوتی نخواهد کرد قرض داده می شود او از ناراحتی رهایی می یابد نیت جنابعالی حتماً باص برو حوصله عملی است و جایی برای نگرانی و جود ندارددر امتحان موفق می شوی معامله سود آور است و تعویض کار و محل خود را باحوصله عملی نمایید پدرو مارد را تا می توانید احترام کنید و دلشان را به دست آورید
۶-   هروقت رنگ قرمز می پوشید احساس می کنید که استواری شما بر ریاست بیشتر است زیراجنابعالی شخصی پیش گام و پیشرو خلاق  مبتکر و متکی به نفس می باشید .
کمی بیشتر در خصوص غزل بدانید :
شرح غزل :
معانی لغات غزل
****
کیمیا: علم شیمی ، دانشی که با آن امکان تبدیل عنصر به نوع کاملتر متصوّر بوده و قدما با تجربه درصد تبدیل مس به طلا بوده اند و در این شعر منظور حافظ از( کیمیا کنند)طلاکنند ، می باشد.
طبیبان مدّعی:مدعیان طبابت ، طبیب نمایان، کنایه از شاه نعمت الله ولی ودر اصطلاح صوفیه به کسی گفته می شود که در حقّ خود دچار توهّم شده و اظهاراتش منافی گفتار و رفتار اهلحقّ باشد.
خزانه غیب:۱- منبع فیوضات الهی و توفیقات ربانیکه حضرت رسوال اکرم (ص) به منزله کلید آن خزانه است ۲- منظور از خزانه ، مخزنی است که در نزد متمکّنین و سلاطین ، محل نگهداری داروهای کمیاب و معجونهای مقوّی و گران بها واز دسترس همگان دور بوده است .
هَر کَس:اشخاص، کسان مختلف ، افراد، در اینجا معنای هر کس ، کسان یعنی از یکنفر بیشتر ،افاده معنا می کندو به همین دلیل (کنند) به دنبال آن آمده است.
حسن عاقبت: عاقبت به خیری.
عنایت:عنایتِ خداوندی ، توجه ، لطف وکرم ایزدی.
مَن یزید:چه کسی زیاد می کند، اصطلاح حرّاجی به معنای اینکه چه کسی زیادتر خریداری می کند و قیمت را بالاتر می برد، حرّاجی .
مَن یزیدعشق: در جراحی و مزایده عشق
معرفت: شناسایی و در اصطلاح صوفیه شناخت و آگاهی که سالک بدست آوردهو او رابه عارف تبدیل و مستعدّ طیمدارج عشق کرده باشد ، مجموعه عوامل و آگاهیهای که سبب شناخت کامل چیزی شود.
اهل نظر: صاحب نظران ، اشخاص خبره و با معرفت و آگاه به ماهیت چیزی .
آشنا:کسی که آشنایی و معرفت به شئی مورد نظر داشته باشد .
حالی:حالا،درحالحاضر.
درون پرده:پنهانی،دورازچشم.
حدیث:رویدادتازه، گفته و روایت.
اغیار:بیگانگان،نااهلان.
حجاب: پرده، پوشیده.
طاعت:قبا:دریدن، چاک زدن.
کردن:به سوی خود مرابخوان ودعوت کن.
غیور:حسود، رشک بَرَنده
به خودم خوان: به سوی خود مرا بخوان و دعوت کن.
مُنعِم:احسان کننده،نیکوکار،توانگر و مالدار.
دوامِ وصل :پیوستگی و استمراردیدار و وصال محبوب.
التفات:توجه.
***
معانی ابیات غزل:
(۱) آنهایی که با نگاه خود خاک را به کیمیا ( طلا) مبدّل می کنند آیا می شود که گوشه چشمی هم به ما بیندازند .
(۲) همان بهتر که دردمن از مدعیان طبابت پنهان بماند به امید این که روزی از خزانه غیب الهی دوا وشفا عنایت فرمایند.
(۳) در حالی که معشوقه روپوشو نقاب از رخساره خود بر نمی دارد چه لزومی دارد که هر کسی از روی پندار باطل چهره او را وصف کند.
(۴) از آنجایی که عاقبت به خیری ، نه بزرگی و رندی و نه وارستگی ارتباط دارد، پس همان به که کار خود را به کرم و مصلحت خدا واگذاریم.
(۵) خالی از شناختحقّ و آگاهی عارفانه مباش که در معاملهِ حَرّاجی عشق صاحب نظران با معرفت با آشنایان ِعارف و پویندگانِ راهِ عشق ، داد وستد می کند .
(۶) ۱- اکنون که به پرهیزگاری و حفظ ظاهر شرع مقیّدند فساد وآشوب پیشه خود ساخته اند ،اگر روزی قید و بند عفاف برداشته شود چه ها که نمی کنند .
۲– اکنون که پای در کُندِ جسم در بند دارند اینطور فتنه و فساد می کنند باید دید آن زمان که از این کند و بند رهایی یافتند چه شورش و چه آشوبها که بر پا خواهند کرد.
(۷) از این گفته و روایت من اگر سنگ به ناله در آید جای شگفتی نیست زیرا اهل دل و صاحبدلان قصّه عشق را با سوز وگدازی مؤثر بیان می کنند.
(۸) شراب بنوش، زیرا صد گناه پنهان از چشم بیگانگان ، بهتر از عبادتی است که از روی ریا و تظاهر انجام می شود .
(۹) ترسم از این است که پیراهنی را که ازآن بوی یوسف به مشامم می رسد برادران حسودش از هم دریده و چاک چاک کنند .
(۱۰) دور از چشم حسودان مرا به سوی خود بخوان که نیکوکاران بخشایگر هم ، برای رضای خدا کار نیک را در پنهانی انجام می دهند.
(۱۱) حافظ روزگار وصال و دیدار پیوسته جاوید و برقرار نیست و مانند التفاتِ شاهان به گدایان زود گذر و اندک است.
***
دکتر عبد الحسین جلالیان
شرح ابیات غزل
فرق است بین صوفی عارفِ پاک نهاد و خالی از تظاهری مانند «شاه ولی» که آرامگاه و خانقاه او در شهر ستان تفت یزد هنوز دایر و پا برجاست و شاگرد صوفی مسلک او «شاه نعمت الله ولی» که لقب خود را از مُراد خود گرفته و بر خود نهاده است. شاه نعمت الله در گرد آوری مرید و مال ومنال و نگهداری آنها همّتی به سزا داشت و در آن زمان که اداره تبلیغات و رسانه های گروهی نبود توسط پاره یی از مریدان متظاهر خود شایعاتی را از کرامات خویش بر سر زبانها می انداخت که انچه در زیر به اختصار می آید نمونه ایی از آنهاست و بر خواننده است که باور کند و در ردیف مریدان او در آید یا آنچه باید در یابد و ماند حافظ به این شایعات و گفته های منظوم او به نظر منتقدانه بنگرد:
در کنار رود نیل شاه نعمت الله ولی را با سید حسین اختلاطی صحبت افتاد…..بعد از آن سیّد حسین از خلوت بیرون آمده ، اول به آن حضرت معانقه نموده پس از آن یاران را دریافت و همگی جلوس نمودند. سید حسین به حضرت کرامت مرتبت گفت : نعمت الله می خواهم از حالات شما مستفیض شوم. آن حضرت فرمود که شماچیزی ظاهر سازید . سید حسین از علوم غریبه مثل کیمیا و لیمیا و سیمیا رمزی بر ایشان ظاهر کرد. حضرت شاه به سید گفت که مدعای ما کیمیای فقر محمّدی است.
جان می دهند بهر جوی سیم اغنیا آگه نی اَند از عمل کیمیای فقر
و در همین یک صحبت و یک مجلس اتفاق افتاد و در روز دیگر شاه یاران را وداع نموده متوجه کعبه معظمه شد و بعد از قطع چند منزل حُقّه ی سر بسته یی مهر نموده به دست درویشی داده به خدمت سید حسین فرستاد و سید حسین سرِحقّه را گشود و قدری پنبه و مقداری آتش سوزنده در اندرون حقّه یافت . تعجب نمود ، گفت دریغ که صحبت نعمت الله در نیافتم . در بیان آنکه درویشی که حقّه مزبور را به جهت سید حسین می برد و در راه به خاطر گذرانید که کاش حضرت سید نعمت الله روزی چند در صحبت سید حسین توقف می فرمود تا از عمل کیمیا بهره ور گردیده از صعوبت فقر و ناقه خلاص می گشتیم ، چون به خدمت آن حضرت باز گشت ، بر ضمیر منیر و لایت منزلت آنچه به خاطر درویش رسیده بود هویدا گردید . سنگ پاره یی از زمین برداشته پیش درویش انداخت و فرمود که این سنگ را نزد جوهری برده بپرس که قیمت این سنگ چنداست ؟ چون قیمت معلوم کنی از جوهری گرفته آن را باز آور و چون دوریش آن سنگ را به نظر جوهری بُرد، جوهری پاره ای لعل دید که در عمر خود مثل آن لعل ندیده بود ، قیمت آن لعل را هزار درم گفت . درویش سنگ را باز گرفته به خدمت شاه باز آورد . آن حضرت فرمود تا آن سنگ لعل شده را صلایه نمود شربت ساخت و هر دوریشی را قطره یی چشانید و فرمود :
ما خـاک را بـه نـظر کـیـمـیـا کنیم صد درد را به گوشه چشمی دوا کنیم
درحبس صورتیم و چنین شاد وخرّمیم بنگر که در سراچه معنی چها کنیم
رندان لا ابالی و مستان سرخوشیم هشیار را به مجلس خود کی رها کنیم
موج محیط و گوهر دریای عزتیم ما میل دل به آب و گِل ، آخر چرا کنیم
در دیده روی ساقی و در دست جام می باری بگو که گوش به عاقل چرا کنیم
ما را نفس چو از دم عشق است لاجرم بیگانه را به یک نفسی آشنا کنیم
از خود برآو در صف اصحاب ما خرام تا سیدانه روی دلت با خدا کنیم
این شایعات و شرح کرامات و این اشعار منشر می شد و حافظ نیز مستحضر می گردید . بعضی بر آنند که صیت شهرت حافظ و انتشار حیرت انگیز غزلهای او چون به شاه نعمت الله رسید این غزل را برای شاعر شیراز ارسال نمود و چون داستان سید حسین در آن زمان توسط مریدان شاه نعمت الله در شهر ها منتشر شده بود حافظ را دعوت به این می کند که از استقلال رأی خود دست بکش و در صف اصحاب ما خرام تا همانطور که سیّدانه روی دل سید حسین را به جانب خدابر گردانیم دل تورا هم از سرگردانی در آورده به جانب خود مان در آوریم ! تا به خدا برسی. حافظ که مردی دانشمند و عارفی پاک نهاد بوده و اعتنا به مدّعیان ولایت نمی کرد برای آنکه پاسخی به غزل شاه نعمت الله ولی بدهد این غزل را ساخته و پرداخته و بیت به بیت او را حکیمانه پاسخ مقتضی داد که شادروان دکتر معین پیش از این دو غزل را بیت به بیت با هم مقایسه فرموده اند در اینجا با توضیحاتی بازگو می شود :
شاه ولی میگوید : ما خاک را به نظر کیمیا کنیم صد درد را به گوشه چشمی دوا کنیم
از فحوای کلام به خوبی مشهود است که گوینده ، خود را پیشوایی صاحب کرامت می داند و در عالم درویشی آنچه را که به نام تواضع و خاکساری نامیده می شود جای خود را به مفاخره داده است. حافظ این دانشمند دینی و عارف ربّانی و با همه تسلّطی که به زبان وادب فارسی و عربی و علوم قرآنی دارد متواضعانه در پاسخ شاه ولی در مطلع غزل خود می فرماید : آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند ! آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟ اگر دزمان حافظ علامات سؤال و تعجب درنوشتار باب شده بود حافظ در این بیت آنهارا همانطور به کار می گرفت که دربالا به نظرتان رسید و در واقع این غزل سراپا قدح است نه مدح و از آنجایی که ممکن است خواننده یی درباره معنای مصراع دوممطلع غزلدچار توّهم شود که شاید حافظ بدین وسیله مراتب ارادت خود را اظهار می دارد بلافاصله شاعر بیت دوم غزل خود به منظور رفع این سوء تفاهم می گوید:
دردم ، نهفته به زطبیبان مدّعیباشد که از خزانه غیبش دوا کند
شاعر داده است. واین است که به سینهطبیب مدعی اینکه صد درد را به گوشه چشمی دوا می کند زده می شود وجای بسی شگفتی است که با چنین توضیح واضحی که شاعر داده است بعضی از شارحان و مفسّران محترم حافظ را مرید شاه نعمت الله تصوّر نموده اند. شاه ولی در جای دیگری ادّعای بزرگی کرده و در بیتی می گوید :
آمــد ندا از لامکان کای سید آخر زمان پنهان شو از هر دو جهان تا بر تو خود پیدا کنیم
به این معنا که او برای دیدار خالق کل کاینات مانند حضرت موسی آرزوی ملاقات او راداشته و خود را ردیف موسی و محمد ( ص) قرار داده و از خدا تقاضای دیدار می کند که از عالم غیب به او خطاب می شود ( ای سیّد آخر زمان ) وقتی مردی من خودم را به تو نشان خواهم داد و این (سیدآخر زمان) لقبی است که او در برابر لقب خاتم النبیین به خود می دهد . اماحافظ در پاسخ این اداعا حکیمانه به او اندرز داده می فرماید :
معشوق چون نقاب زرخ بر نمی کشد هر کس حکایتی به تصور چرا کنند؟
با چنین پاسخ منطقی ومؤدب و حکیمانه یی که دلیل بر پختگی و تواضع و نزاکت و ادب حافظ است یکی دیگر از دلایل اینکه در مقدمه این کتاب ، این ناتوان حافظ را با فردوسی مقایسه و همسان قلمداد کرد ارائه می شود و مشاهده می کنیم که شاعر می توانست جواب تند و خشن تری به شاه ولی بدهد لیکن به چنین کاری دست نزده و همانطور که در جای دیگر فرموده است :
پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان رخصت خبث نداد، ارنه حکایتها بود
قضاوت امر را به عهده خردمندان واگذارده است .
در پاسخ بیت :
رندان لاابالی و مستان سر خوشیم هشیار را به مجلس خود کی رها کنیم
حافظ در بیت چهارم غزل خود چنین پاسخ داده می فرماید:
چون حسن عاقبت نه بهرندی و زاهدیست آن به که کار خود به عنایت رها کنند
و از مفاد این بیت چنینی مستفاد می شود که حافظ چنان در دریای تفکّر حکمت آفرینش که به قول عرفا مرحله حیرت است مستغرق بوده که همه دانش و بیتنش و معرفت خود را ناچیز پنداشته و کار را به عنایت آفریدگار واگذار می کند و قریب به این معنا در جای دیگر نیز می فرماید :
ترسم که روز حشر عنانم بر عنان رود تسبیح شیخ و خِرقه رند شراب خوار
بنابراین مشاهده می شود که شخصیت عرفانی چنین کسی را هر گز نمی توان با مدعیان ولایت که به پندار خودشان از عالم غیب به آنها وحی می رسد مقایسه کرد چه رسد به اینکه مسئله مریدی در میان باشد . در پاسخ این بیت شاه ولی :
مارا نفس چو از دم عشقست لاجرم بیگانه را به یک نفسی آشنا کنیم
حافظ در بیت پنجم غزل خود فرماید :
بی معرفت مباش که من یزید عشق اهل نظر معامله با آشنا کنند
شاه ولی در اوج غرور تصوّرمی کند که چون دم از عشق به مبدأ آفرینش می زند می توامند با کرامت یا بهتر بگویم با معجزه عیسی مانند خود با یک نفس، در کالبد مردگان بی معرفت ( یعنی زنده هایی که از عالم عرفان به دور و بیگانه اند ) روح عرفانی دمیده و معرفت تامّه بدهد و این ادعایی است بس بزرگ و معنای آن چنینی می شود که من چنان پیغمبری هستم که هر کس و ناکس و هر بیمعرفت و قشری و نامستعدّی را در یک دم و با یک نفس و در یک ملاقات به اعلا درجه سطح معرفت و بینش ربّانی می رسانم . در اینجاست که حافظ خطاب به او می گوید بی معرفت مباش . یعنی اینقدر خود را بزرگ و و خدای خودت را کوچک تصور مکن و بدانکه در بازار حرّاجی عشق ، فروشنده با کسی معامله می کند که آشنای به مبادی و مبادی عشق باشد یعنی تواضع و خشوع.
شاه ولی در بیت دیگر غزل خود می گوید :
در حبس صورتیم و چنین شاد خُرّمیم بنگر که در سراچه معنا ، چها کنیم
و حافظ در بیت ششم غزل خود چنین پاسخ می دهد که :
حالیدرون پرده بسی فتنه می رود تا آن زمان که پرده بر افتد چها کنند
و این پاسخ دندان شکنی است به یک مغرور پر مدعا و منطوق کلام او این است که در حال حاضر که تو در حبس صورت مقیّد و در درون پرده جسم فاقد قدرت فائقه هستی چنین ادعاها و فتنه انگیزی ها می کنی ، نعوذ بالله از روزی که از پس حجاب و پرده جسم به در آیی ، یا به عبارت دیگر : تو چون آن بنده زرخرید آزاد نشده و در زیر فرمان مربی خود هستی و اینطور بی ادبانه و گستاخ سخن می گویی وای به حال تو در آن روزی که تورا آزاد کنند و در اینجا چنان این روحیه تکبر و غرور و درشت گویی شاه ولی بر حافظ گران و غیر تحمل می آید که بلافاصله در بیت هفتم غزل خود اضافه می کند:
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار صاحبدلان ! حکایت دل خوش ادا کنند!
ومصراع دوم این بیت با علامت شگفتی بایستی خم و نوشته شود. معنای این بیت چنین است : عجب نیست اگر دل سنگ از دست گوینده این حدیث به درد آمده و ناله سرکند؟ و در مصراع دوم می گوید: چه می شود کرد ؟ مدعیان صاحبدلی ، حکایت دلشان را اینطور اداکرده و ظاهر می سازند حافظ در پاسخ بیت شاه ولی که می گوید:
از خود برآو در صف اصحاب ما خرام تا (سیدانه) روی دلت با خداکنیم
در بیت دهم غزل خود می فرماید :
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان خیر نهان برای رضای خدا کنند
و رندانه به او می گوید : برای من نامه سر گشاده نفرست. منظور تو از سرودن این غزل این بود که به مریدان و طرفداران خود بگویی که من شاعر شیرازی که شهرتی به هم زده و سر در برابر فلک فرود نمی آورد را چندان به حساب نمی آورم و او را دست کم می گیرم . واگر می خواستی از من دعوت کنی بایستی محرمانه و محترمانه از من دعوت به عمل می آوری و اگر چنین می کردی آن وقت تو هم در ردیف منعمانی بودی که برای رضای خدا و دور از جار وجنجال و تبلیغات و به طور سری کار خیری انجام می دهد اما حالا چنین نیست. در اینجا ذکر این نکته ایهامی ضرورت داد که منظور حافظ از عبارت (پنهان ز حاسدان) یکی معنای ایهامی(دور از حسادتی که در حاسدان است) می باشد، دیگر اینکه چون حافظ مایل به درشت گویی و صراحت گویی نبوده این کلمه (حاسدان) را طوری به کار گرفته که معنای ذوجنبتین دارد. بالاخره در مقطع غزل حافظ چنین دعوت شاه ولی را در می کند :
حافظ دوام وصل تو میسر نمی شود / شاهان کم التفات به حال گدا کنند
و به طرف می فهماند که این را بدان که ملاقات میان من و تو میسر نخواهد شد ، زیرا شاهان (یعنی شاه نعمت الله ولی) به گدایان (یعنی حافظ) التفات و عنایت و لطف ندارند. یعنی ما گدایان کوی عشق را به خوبی نشناخته و آنچنانکه باید با ما نظر خوشی ندارند.
***
دکتر عبد الحسین جلالیان
غزل به قلم علامه قزوینی :
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد
هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست
آن به که کار خود به عنایت رها کنند
بی معرفت مباش که در من یزید عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند
حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود
تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم
ترسم برادران غیورش قبا کنند
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خیر نهان برای رضای خدا کنند
حافظ دوام وصل میسر نمی‌شود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند
غزل به قلم شاملو : 
غزل به قلم الهی قمشه ای :
غزل به قلم عطاری کرمانی :
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند        آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به زطبیبان مدعی         باشد که از خزانه غیبش دوا کنند
معشوق چون نقاب زرخ بر نمی کشد      هرکس حکایتی به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست      آن که به کارخود به عنایت رها کنند
بی معرفت مباش که درمن یزید عشق     اهل نظر معامله با آشنا کنند
می خور که صد گناه از اغیار درحجاب       بهتر زطاعتی که به روی و ریا کنند
پیراهنی که آید ازو بوی یوسفم            ترسم برادران غیورش قبا کنند
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور          اوقات خود زبهر تو صرف دعا کنند
حالی درون پرده بسی فتنه می رود          تا آن زمان که پرده برافتد چها کنند
گر سنگ ازین حدیث بنالد عجب مدار    صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند
حافظ دوام وصل میسر نمی شود         شاهان کم التفات به حال گذا کنند .
غزل را بشنوید :
کلیپ های مرتبت با غزل :
برچسب ها

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن