تا اینجا اومدی یک فال هم بگیر

فال حافظ بگیرید خاطره از حافظ بنویس

راز درون – صوفی بیا که آینه صافیست جام – غزل ۷


۱۴-راز درون

صوفی بیا که آینه صافیست جام     تا بنگری صفای می لعل فام را
راز درون رده ز رندان مست پرس     کاین حال نیست صوفی عالی مقام را
عنقا شکارکس نشود دام بازچین     کاینجا همیشه باد به دست است دام را
درعیش نقد کوش ه چون آبخور نماند       آدم بهشت روضه دارالسلام را
دربزم دور یکدوقدح درکش و برو     یعنی طمع مدار وصال دوام را
ای دل شباب رفت و نچیدی گلی زعیش       پیرانه سربکن هنری ، ننگ و نام را
ما را براستان توبس حق خدمت است   ای خواجه باز بین به ترحم غلام را
حافظ مرید جام می است ای صبا برو وز بنده بندگی برسان (شیخ جام ) را

:: ::

توضیحات :
لعل فام (به رنگ لعل قرمز ) نقد (حاضر ) آبخور (محل آب خوردن و بهره و نصیب ) بهشت ( فعل ماضی از مصدر هشتن = ترک کرد ) درالسلام (خانه جنت ) بزم دور (کنایه = مجلس باده ) درکش (بخور) درکش و برو(زیاد طمع خوردن مکن ) شباب (جوانی ) درون (داخل ) شیخ جام (شیخ احمدنامقی شیخ جام ) عنقا (سیمرغ ) آینه جام را (درآینه جام ) دور (گردش ) وصال دوام (پیوستگی ) ننگ و نام (ابرو و اعتبار ) معنی بیت آخر (حافظ هوا خواه ساغر باده است ای باد بهاری وزیدن آغاز کن و سلام و بندگی جاکر را به جام باده که درحکحم پیر دلیل و راهنمای ماست عرضه کن ) به طنز حافظ می گوید که به شیخ جام سلام برسان و بگو ما مریدجام باده ایم نه شیخ جام
نتیجه تفال :
۱-   عزیرم بشتاب تا درآیینه جام که روشن و با صفاست پای می گلگون را نیک مشاهده کنی تا بدانی چه گوهر تابناکی هستی که قدر خودرا نیم دانی و باسخنان نسنیده ارزش خویش را پایین می آوری درخانه ایت نیز جواهر گرانبهایی وجود دارد ارزش او را هم بدان .
۲-   شما قلبی پاک به روشنی آینه و به صافی آب زلال دارید اما قدری بلند پروازی می کنید و به اصطلاح پ ارا از گلیم خویش بیشتر دراز می کنید و انسانی ریسک باز و خطر آفرین هستی و عجبا که با این عمل معمولاً موفق هستی پس اگر می خواهی با شکست همراه نباشی احتیاط را از دست مده و بر خدا همیشه توکل کن
۳-   راه حل مشکلات خود را باکسی درمیان بگذار که اولاً شما را بسیار دوست داشته باشد ثانیاً درست راهنمایی کند
۴-   ازدواج بسیار به موقع است ولی طلاق عملی نمی شود بیمار شفا می یابد و مسافر به زودی خواهد آمد تحفه ای دریافت  می کنی و خوابی خوش خواهی دید و موفقیت و ثروتی درانتظار شماست . شمار انسانی مهربان باصفا خوش قلب عصبانی زود رنج بی توجه و بی باک می باشید ولی وسواس را ازخود دور کنید و اجازه حضور به آن ندهید که درد بی درمانی است
۵-   چراغ عشق را در دل روشن کن امیدت برآورده می شود به شرط آنکه از آیه ۲۰ تا ۴۵ سوره مبارکه الواقعه را با معنی و حضور قلب بخوانی ترس را به خود راه مده جای هیچ گونه نگرانی نیست برقله پیروزی قرارداری مردد و دودل مباش
۶-   بدان که برنده آنچه را که ضرورت دراد با متانت لازم انجام می دهد و توان خود را برای راه حلهایی ذخیره می کند که درآنها از حق انتخاب برخوردار است اما بازنده آنچه را که ضرورت دارد باحالتی اعتراض آمیز انجام می دهد و هیچ توان و نیرویی را برای گرفتن تصمیمات مهم باقی نمی گذارد موفقیت بزرگ شما را درآینده قبلاً تبریک می گویم .

کمی بیشتر در خصوص غزل بدانید :
شرح غزل :
وزن غزل: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
۱ صوفی بیا که شیشه جام شراب صاف است؛ تا صافی و شفافیت شراب سرخ را ببینی.
آینه، مراد شیشه جام است.
می گوید چون شیشه ای که جام شراب از آن ساخته شده شفاف و بی گره است، صافی شراب درون خود را به خوبی منعکس می سازد. پس صوفی بیا تا صفا و بی آلایشی شراب را در جام بنگری. با طعنه به صوفی می گوید بیا و از شراب صفای دل بگیر.
۲ اسرار درون پرده را از رندان مست و لاابالی بپرس؛ زیرا صوفی عالیمقام چنان حالی ندارد که اسرار را بداند.
حال: ((معنئی {معنی ای} که از سور خدا بدل پیوندد بی آنکه بنده را در کسب یا دفع آن از خود اختیاری باشد، و عروض آن نتیجه ی صفا ذکر یا عملی صالح است و گاهی فضل حق است بدون تقدم ذکر یا عملی، واردی که بدل رسد از قبیل خوشی و اندوه و یا قبض و بسط، و دیر نپاید بنابر عقیده ی جنیدیان که دوام حال روا نمی دارند. آنچه در نتیجه صفاء ذکر بدل پیوندد و پایدار ماند بنابر نظر کسانی که بدوام احوال معتقد بوده اند، آنچه دل بدان متحقق باشد اعم از حال یا مقام یعنی مواهب و مکاسب. مقابل : قال)).[۱] عالی مقام به طعنه صفت صوفی آمده است و مراد اینکه او خود را چنین می پندارد و این تصور با حال داشتن جور نمی آید زیرا مقتضای حال بی نیازی از مال و مقام است.
۳ سیمرغ را نمی توان شکار کرد، دام بر چین؛ زیرا در جایگاه سیمرغ جز باد چیزی به دام نمی افتد.
عنقا به معنی سیمرغ است و در بیت کنایه از محبوب عرفانی است.
به صوفی می گوید دستگاه تو دام تزویر است و از طریق کارهای نمایشی که به سحر و جادو و شعبده بازی شبیه است و برای فریب مردم طرح می کنی، نمی توانی به وصل محبوب برسی.
۴ در مجلس عیش زندگی یک دو قدح بنوش و برو؛ یعنی توقع نداشته باش که عیش زندگی همیشگی باشد.
دَور: زمانه، نوبت، از دست به دست رسانیدن پیاله های شراب در مهمانی، گردش پیاله شراب؛ و «بزم دور» مجلسی بوده که شراب را به نوبت در آن می گرداندند، و در اینجا معنای مجازی آن یعنی دنیا مراد است، به اعتبار اینکه در زندگی هم هر کس نوبتی دارد.
می گوید از این نوبت زندگی که به تو رسیده لذتی ببر و آماده رفتن شو، طمع عیش و لذت دائمی نداشته باش.
مقایسه شود با سخن پَندار شاعر یونان باستان: «روح من، در آرزوی جاودانگی مباش، تا توانی از عرصه ی امکان بهره بر گیر»[۲].
۵ ای دل جوانی رفت و گلی از گلستان زندگی نچیدی؛ اکنون که پیر شده ای به خاطر حیثیت و آبروی خود فضیلتی نشان بده.
ننگ و نام یا نام و ننگ یعنی شهرت و آبرو.
مضمون بیت حکایت از این دارد که غزل از غزلهای دوره پیری حافظ است.
۶ در لذت بردن از زندگی موجود کوشش کن، زیرا وقتی نصیب و قسمت به پایان رسید؛ آدم ابوالبشر بهشت را ترک کرد.
آبخور: محل آب خوردن، مشربه، قسمت، نصیب.
آدم «در اصل کلمه ای عبری است به معنی انسان نخستین، پدر نوع بشر، که بر طبق روایات ادیان سامی خداوند وی را آفرید و در بهشت مسکن داد و حواء را نیز خلق کرد و زوجه او گردانید، سپس چون آدم و حواء گندم یا سیب را – که ممنوع بود – خوردند از بهشت رانده شدند.»[۳] دارالسلام: سرای سلامت ، بهشت که در آیه ۱۲۷ از سوره انعام (۶) آمده است:
«لهَُمْ دَارُ السلَمِ عِندَ رَبهِمْ وَ هُوَ وَلِیُّهُم بِمَا کانُوا یَعْمَلُونَ» ( آنها را نزد خدا دار سلامت و خانه آسایش است و خدا دوستدار آنها است برای آنکه نیکوکار بودند).[۴] مقصود اینکه در لذت بردن از زندگی موجود سعی کن، زیرا هر کس نصیبی از این لذت دارد، و آنگاه که نصیب تو به پایان رسید باید زندگی را ترک کنی؛ چنانکه حضرت آدم، تا آنگاه که معین شده بود، در بهشت بود و هنگامی که نصیبش به پایان رسید ناگزیر به ترک باغ بهشت گردید.
۷ ما بر درگاه خانه تو بسیار خدمت کرده ایم و حقوقی داریم؛ ای بزرگوار این غلام را از روی ترحم مورد نظر قرار بده.
۸ حافظ به جام شراب ارادت دارد، ای باد صبا که پیام دوستان را می بری، برو مراتب بندگی مرا به شیخ جام برسان.
شیخ جام معروف، احمد بن ابی الحسن ابن محمد ابن جریر ملقب به ژنده پیل و شیخ جام است که از بزرگان صوفیه بوده و به سال ۵۲۶ یا ۵۳۶ ق . در گذشته است… مولد شیخ قریه نامق است. گویند شیخ ۱۸ سال در کوهها به ریاضت گذرانیده و به خدمت خضر نبی رسیده است. سپس او را به رفتن به بَلَده جام امر کردند و وی بدانجا شد و به ارشاد مردمان آغازید و ششصد هزار مرد به دست وی توبه کردند.
دکتر غنی در معنی بیت می نویسد «قطعا راجع به شخص معاصری است و به احتمال قوی زین الدین ابوبکر تایبادی است و تایباد که امروز طیبات می گویند از نواحی جام است. ابوبکر تایبادی در ۷۹۱ یعنی همان سال وفات خواجه مرده است.»[۵] دکتر غنی احتمالا به قرینه «بندگی برسان» عقیده دارد که شیخ جام باید شخصیت معاصری بوده باشد.
آقای بینش[۶] نیز معتقد است مراد از شیخ جام در این بیت شیخ زین الدین ابوبکر تایبادی است.
با وجود همه ی این ها ظن قوی این است که شیخ جام همان شیخ الاسلام احمد جامی باشد. چنانکه استاد فرزان نیز بعد زمان و مکان را مانع ارسال چنین پیامی ندانسته، می نویسند «شاعر صراحتا خود را مرید «جام می» می خواند و لازمه ی این ارادت آن است که به «شیخ جام» یعنی به کسی که نسبت به «مراد» او سمت «شیخی» دارد عرض عبودیت نماید ولو اینکه آن سمت صرفا ناشی از توافق اسمی باشد».[۷] نگارنده نیز بعد از سیری در آثار شیخ الاسلام احمد جام که غالبا ضد صوفی و حاکی از زهد خشک و کشف و کراماتی در این زمینه است به این نتیجه رسیده ام که گوشه سخن حافظ متوجه همین شیخ الاسلام احمد جام نامقی است و با توجه به آنچه شیخ جام در حکایت زیر راجع به علت توبه خود از شرابخواری گفته، احتمال دارد که همین حکایت در این بیت مورد نظر حافظ بوده باشد:
«من بیست و دو ساله بودم که حق سبحانه و تعالی بلطف و کرم خود در توبه بر ما گشاده گردانید و مرا توبع کرامت کرد و سبب توبه ی من آن بود که چون نوبت دور اهل فسق و فساد بمن رسید شحنه ی ده غایب بود، حریفان دور طلب داشتند، من گفتم شحنه غایب است چون باز رسد دور بدهم. حریفان گفتند ما توقف نمی کنیم، باشد که او دیرتر آید. گفتم سها است چون باز رسد اگر مضایقت کنند دوری دیگر بدهم. چون شحنه باز رسید دور طلب داشت چون دیگر بار بوثاق آمدند و طعامی خرج کردند، کس بخم خانه رفت تا خمر آرد، تمامت خمها تهی یافت، و درین خانه چهل خم پر خمر بود. ازین عجب فرو ماندم و از حریفان نهان داشتم و از جای دیگر سبوی خمر حاصل کردم و در پیش ایشان نهادم و من بتعجیل تمام دراز گوش در پیش کردم و بجانب رز رفتم و خمر طلب داشتم و خمها برقرار یافتم.
چون دراز گوش بار کردم دراز گوش در رفتن کندی عظیم می کرد و من دراز گوش را سخت می رنجانیدم تا زودتر بازآیم {که} دل بحریفان معلق داشتم. ناگاه آواز شنیدم که بگوش می رسید که «ای احمد آن حیوان را چه رنجه می داری؟ ما او را فرمان نمی دهیم که برود، تو از شحنه عذر میخواهی از تو قبول نمی کند، چرا از ما عذر نمی خواهی تا از تو قبول کنیم؟».
هیبتی عظیم بر من زد، روی بر زمین نهادم {و} گفتم «الهی توبه کردم که بعد ازین خمر نخورم و هیچ کاری ناشایست از من در وجود نیاید، این دراز گوش را فرمان ده تا برود تا در روی آن قوم خجل نگردم». دراز گوش روان شد. چون باز رسیدم و خمر در پیش بردم قدحی پر کردند و پیش من داشتند. من فرانستدم، گفتم که توبه کردم دیگر خمر نخورم. حریفان گفتند احمد بر ما می خندی یا بر خود؟ الحاح می کردند. ناگاه آواز شنیدم که بگوش من رسید که «یا احمد بستان و بچش و ازین قدح همه را بچشان» بستدم و بچشیدم، بقدرت ایزد تعالی عسل شده بود، تا تمامت حاضرانرا از آن قدح بچشانیدم همه در حال توبه کردند و نعره زدند و از هم بپراکندند و هر کسی روی بکار خیر نهادند. و من واله وار روی بکوه نهادم و بعبادت و ریاضت مشغول شدم. سبب توبه ی من این بود که گفته آمد، و بالله التوفیق».[۸] خواجه با لحن طنز آلود به باد صبا پیغام می دهد که به شیخ جام بگو ما بنده و کوچک شما هستیم، اما نمی توانیم پیرو طریقه شما باشیم، ما مرید جام می هستیم.

——————————————————————————-
[۱] فروزانفر،…شرح مثنوی شریف… ص ۲۳۹٫
[۲] پندار (Pindare) ، شعر غنایی یونانی، متولد سینوسفال و متوفی در ارگوسن (۵۲۱-۴۴۱ ق.م) جسارت افکار، درخشندگی انشاء و غنای تصویر از مشخصات کار اوست. پل والری این بیت شاعر یونانی را سر لوحه قصیده معروف «گورستان دریایی» خود قرار داده و در واقع سراسر قصیده تفسیر و توضیح این بیت است.
[۳] یوسفی،… بوستان سعدی… ص ۲۲۴٫
[۴] یوسفی، همان اثر… ص ۲۲۳٫
[۵] غنی، … حافظ، با یادداشتها و حواشی قاسم غنی،… ص ۵۲٫
[۶] بینش، … ((حافظ و شیخ جام))، راهنمای کتاب ، شهریور ۱۳۳۹ ، ص ۴۳۷٫
[۷] فرزان،… مقالات فرزان ، ص ۲۰۲٫
[۸] غزنوی، مقامات ژنده پیل… ص ۲۴-۲۵٫

غزل به قلم علامه قزوینی :
صوفی بیا که آینه صافیست جام را
تا بنگری صفای می لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
عنقا شکار کس نشود دام بازچین
کان جا همیشه باد به دست است دام را
در بزم دور یک دو قدح درکش و برو
یعنی طمع مدار وصال دوام را
ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش
پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را
در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند
آدم بهشت روضه دارالسلام را
ما را بر آستان تو بس حق خدمت است
ای خواجه بازبین به ترحم غلام را
حافظ مرید جام می است ای صبا برو
وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

غزل به قلم شاملو : 

غزل به قلم الهی قمشه ای :
غزل به قلم عطاری کرمانی :
صوفی بیا که آینه صافیست جام      تا بنگری صفای می لعل فام را
راز درون رده ز رندان مست پرس     کاین حال نیست صوفی عالی مقام را
عنقا شکارکس نشود دام بازچین      کاینجا همیشه باد به دست است دام را
درعیش نقد کوش ه چون آبخور نماند       آدم بهشت روضه دارالسلام را
دربزم دور یکدوقدح درکش و برو     یعنی طمع مدار وصال دوام را
ای دل شباب رفت و نچیدی گلی زعیش       پیرانه سربکن هنری ، ننگ و نام را
ما را براستان توبس حق خدمت است   ای خواجه باز بین به ترحم غلام را
حافظ مرید جام می است ای صبا برو  وز بنده بندگی برسان (شیخ جام ) را
غزل را بشنوید :
کلیپ های مرتبت با غزل :
برچسب ها

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن